مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

139

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شمار بدانم و ستاره بشناسم . گم‌شده‌ها بجويم و پوشيده‌ها بگويم . كيست مرا خواهان باشد ؟ چون مردم شهر اين سخن بشنيدند و ديرگاهى بود كه رمال نديده بودند ، همگى بر او گرد آمدند و نظر بر او كردند . در خوبروئى و شمايل بديع او بشگفت اندر ماندند و عقولشان حيران بود و با قمر الزمان گفتند : اى خواجه ، ترا به خدا سوگند همىدهيم كه طمع از كابين كردن دختر ملك غيور بردار و اين كارها بطمع او مكن و نظر به اين سرهاى آويخته بينداز كه خداوندان آنها همه در سر اين كارها كشته شده‌اند و طمع ، ايشان را به هلاكت انداخته . قمر الزمان سخن ايشان را ننيوشيده ، آواز بلند كرده و همىگفت كه : من ستاره بشناسم و طالبان را بمطلوب نزديك كنم . مردمان بر او خشم آوردند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، قمر الزمان سخن مردمان نپذيرفت . پس مردمان بر او خشم آوردند و به او گفتند : تو جوانى خودراى و نادان هستى . چرا بخويشتن رحمت نكنى و بدين حسن و جمال خود ، دلت نمىسوزد ؟ پس قمر الزمان فرياد زد كه : من چيزهاى پوشيده بگويم و دزد برده‌ها پديد آورم . هركه مرا خواهان باشد ، با من بازگويد . الغرض ، قمر الزمان فرياد همىزد و مردم او را از اين كردار و گفتار منع ميكردند كه ناگاه آواز او به گوش ملك غيور برسيد و با وزير گفت : برو و اين ستاره‌شناس را نزد من آور . پس وزير برفت و قمر الزمان را بياورد . چون قمر الزمان به پيشگاه ملك برسيد ، در پيش روى ملك ، زمين بوسه داد و اين دو بيت برخواند : اى دست زمانه بسته از بيدادى * از دست گشاده داد بخشش دادى تا بندهء تو شدم ز غم آزادم * از بندگى توام مباد آزادى